دو برادر مهربان

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می‌کردند که یکی از آن‌ها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود.
شب که می‌شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می‌کردند.

یک روز برادر مجرد با خودش فکر کرد و گفت :‌

((درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می‌کند.))
بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت
.

در همین حال برادر متأهل با خودش فکر کرد و گفت :‌

((درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من سر و سامان گرفته‌ام ولی او هنوز ازدواج نکرده و باید آینده‌اش تأمین شود.))
بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت.


سال‌ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند که چرا ذخیره گندم‌شان همیشه با یک‌دیگر
مساوی است.

/ 0 نظر / 8 بازدید